| واپسین نوشته های انجمن | |||
|
|||||||
| سرایندگان و سروده ها شعر، شعراء ، مشاعره ، فنون و صنایع شعری ، تصنیف |
![]() |
|
|
ابزارهاي جستار | شیوه ی نمايش |
|
|
#1 |
|
تازه کار
گاه ِ نام نویسی: Dec 2007
شمارگان پیک ها: 79
Thanks: 0 Thanked 0 Times in 0 Posts نیروی تلاش و پیشینه: 10
![]() |
![]() استاد علی معلم دامغانی به سال 1330 در شهر دامغان به دنیا آمد. ایشان نه فقط از شاعران چیره دست معاصر (شاعران وفادار به سبك هندی) كه موثرترین فرد موسیقی صدا و سیماست. و همان كسی است كه مجوز پخش گسترده انواع موسیقی پاپ را از تلویزیون جمهوری اسلامی صادر كرده است و حامی آنها به شمار می رود. از سوی دیگر او در حلقه ای قرار دارد كه همچون یوسفعلی میرشكاك، محمدعلی رجبی، محمد مددپور و ... استاد خویش را سیداحمد فردید می دانند. در شعر اخیر نیز رد پای فردید و نیز سیدعباس معارف دیده می شود. ظلمت دانش غرب و ضدیت با یونان و تجدد و دموكراسی لیبرال در شعر علی معلم از نشانه های این ردپاست. استاد با لحن حماسی اش همسرایی نیز می كند. ایشان برگزیدۀ اولین همایش چهره های ماندگار در رشتۀ شعر است. از آثار استاد می توان به مجموعه شعر "رجعت سرخ ستاره" و "گزیده اشعار" اشعار کرد. سمت های ایشان تا کنون: عضویت در شورای شعر وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی. ریاست مرکز موسیقی سازمان صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران. حضور در همایش های بزرگ ادبی. برخی از آراء و عقاید استاد پیرامون اینترنت، رسانۀ ملی، موسیقی و شعر: به اعتقاد استاد، جهان تغییر یافته و رسانه ها نوعی دهکدۀ جهانی را تحقق داده اند. او می گوید: رسانه های جمعی ، طبق تعریفی که داده بودند، قرار بود دیوارهائی چون "ملیت" و "بنیادگرائی" را از میان برادر که این اتفاق نیفتاده است. معلم معتقد است: پدیده هائی چون رسانه و اینترنت، پدیده های مقدسی هستند.، به شرط اینکه در جهت رهائی انسان مورد استفاده قرار گیرند. وی سخت مخالف نظر کسانی است که از اصل، کارکرد رسانه و اینترنت را رد می کنند. وی می گوید: باید با مانیفیست جدیدی وارد دنیای امروز شد و معتقد است روشنفکری امروز عوض شده است و اگر روشنفکر دیروز به مسائل داخلی توجه می رد و به تبع آن مسائل خارجی را می دید، امروز باید نگاه اصلی متوجه پشتوانه های خارجی مسائل باشد و نمی توان قدرتی مثل آمریکا را در این حاشیه نادیده گرفت. علی معلم که معتقد است : امروز مادران، کودکان فیلسوف به دنیا نمی آورند و بیشتر "کودکان شاعر" می زایند، تعبیری نه چندان فیلسوفانه ولی شاعرانه در بارۀ اینترنت دارد. به گفتۀ او انسان آنقدر زیادی اندیشیده که دلتائی جلوی رودخانۀ خودش درست کرده که راه ورود او به دریا را سد کرده است. به نظر معلم کتاب ها رسوبند و اینترنت تلاش می کند تا این رسوب ها را از بین ببرد. وی می گوید: نویسندگان مآخدشان را با افتخار ذکر می کنند که اگر نوشته های تکراری حذف شود، تنها به چند کتاب خواهیم رسید! به اعتقاد او: اصولا معلومات چندانی وجود ندارد. وی که معتقد است : امروز رسانه دست هر کس باشد، حکومت هم همانجاست! می گوید: اینترنت و تلویزیون دو شیء مقدس و مَرکب هائی هستند که بعد از هزار و اندی سال آماده اند تا ما برای سوارکار شهسوارش قلاب بگیریم تا بر آنها بنشیند! این چهرۀ ماندگار ادبی می گوید، شعر را از دیرباز شروع کرده و دوست داشته که مطالعات پیگیر و مستمری در این زمینه داشته باشد. این گونه بوده که اطلاعات خود راگسترش داده و به تطور آثار گذشتگان خودمان و بسیاری شاعران عرب پرداخته است. به عقیدۀ او: شعری که با مردم ارتباط نداشته باشد، شعر نیست! در عین حال تاکید می کند: کوششی ندارد شان کلمات و ادبیات فارسی را آنقدر پایین بیاورد که همه کس فهم باشد! معتقد است: شنوندگان شعر همیشه عدۀ خاصی بوده اند. در ترانه سرائی اما سعی کرده همه کس فهم بنویسد تا جائی که حتی جوهر تاثیر گذاری، بیشتر از ذات تخیلی باشد، هدفش هم مرتفع شدن این مشکل بوده که از لحاظ کاربرد بعضی کلمات و بعضی اندیشه ها، مشکلی برای مخاطب گسترده تر پیش نیاید. علی معلم دامغانی که کارهای تحقیقاتی نیمه تمام زیادی دارد، گاهی فکر می کند که اگر هم شعر ننویسد، چیزی کم نمی شود! میگوید: شعر بیماری است؛ وقتی گریبانگیر شود، رها نمی کند، همیشه انسان را وسوسه می کند که به آن برگردد. اما وقتی می بیند اثری را که بیافریند زمان به کناری خواهد زد، پس فکر می کند که اگر کاری ارائه ندهد، اتفاق خاصی نمی افتد. در عین حال، شاعران تا آخرین روز زندگی شان اگر شعر نگویند، حداقل شاعرانه می اندشند و حرفهایشان "عاقلانه" نیست. او ابتدا به عنوان اهل ادبیات وارد صدا و سیما شد، اما بعدها موسیقی را جدی تر میگیرد چرا که معتقد بوده موسیقی همراه با کلام نیاز عمده ی ماست که رسانه هنوز این قابلیت را پیدا نکرده است! به اعتقاد وی، برنامه های تلویزیون، از جمله خبر، اگر می خواهند تاثیرگذار باشند، باید از عنصر موسیقی کمک بگیرند. معتقد است: نیاز رسانه است که آرشیو بسیار دقیقی از موسیقی های مختلف داشته باشد و تهیه کنندگان حتما باید تعلیماتی مقدماتی را برای استفادۀ درست از موسیقی داشته باشند. علی معلم تاکید دارد: "پاپ" شاید اصلا موسیقی نباشد، به این دلیل که بعضی افرادش اصلا صدای خوبی ندارند و فقط دکلمه می کنند! اما در عین حال تصریح می کند: در این روزگار که مدارک دانشگاهی روی دست می ماند و جوان ها امیدی به آینده ندارند، آواز نمی خوانند، بلکه فریاد می زنند! آواز برای زیبائی نمی خوانند، از سر درد، از ته دل فریاد سر می دهند! وی این صداها را زائیدۀ "ابر شهرها" می داند و می گوید: جوان امروز با تمپو یا تکنوئی که از ماشینش به گوش می رسد، آرام می شود ، و این به دلیل دردهای بی نهایتش است. ترجیح می دهد واقعیت ها را ملاک قرار دهد، بعد نزدیک شود و بگوید: سیب هست، پس پیاز گنده را از دست بنه. معلم معتقد است: از بدبختی، آنان که در موسیقی ردیفی کار می کنند، کاملا گذشته گرا هستند، واقعیت جهان امروز را درک نمی کنند و نمی خواهند همزبانی کنند؛ چون بخاطر معلومات نیم بندشان از تحریف می ترسند. تاکید می کند: جوان امروز تندترین ضرباهنگها و جنون آمیزترین کلمات را که شاید فقط سایۀ معنا باشد، می پسندد. در این روزگار بیماری، بشر سعی می کندحد تعادل را حفظ کند و به هر دو زمینۀ موسیقی توجه کافی داشته باشد. او معتقد است: موسیقی پاپ داخلی باعث شده تا در آن طرف هم در موسیقی شان به مسائل اجتماعی و ایران از زاویۀ دیگری توجه کنند. علی معلم معتقد است: اگر او ، که چهرۀ موجهی است، نزد بسیاری نمی ایستاد، بسیاری، لطمه های خیلی سنگینی به موسیقی می زندند. حالا هم با خوش بینی به آینده تصمیم دارد حرف هائی را به عنوان گزارش به مسئولین سازمان پس از تغییر و تحولات اخیر ارائه دهد و آرمان هایش را مطرح کند، تا اگر افراد قوی تری بودند، او داوطلبانه به نفع موسیقی کنار بکشد. استاد علی معلم مجددا بر اهمیت موسیقی و غیر قابل انکار بودن آن تاکید دارد.
__________________
اي خــروس بي مـحل آواز كن * چشم خود بربند و بالي باز كن شد زمين لبريز مسكين و يتيم * ما گرفتار كدامين هيـئـتـيم ؟! |
|
|
|
|
|
#2 |
|
تازه کار
گاه ِ نام نویسی: Dec 2007
شمارگان پیک ها: 79
Thanks: 0 Thanked 0 Times in 0 Posts نیروی تلاش و پیشینه: 10
![]() |
![]() مجموعه اشعار "رجعت سرخ ستاره" تعداد صفحات: 244 قيمت: 2300 تومان شابک: 3 ـ 187 ـ 506 ـ 964 قطع: رقعي نوبت چاپ: سوم:1385 شمارگان: 2200 كتاب حاضر، مجموعه مثنويها و غزلهاي شاعر معاصر علي معلم دامغاني است كه در 224 صفحه گرد آورده شده است. اين مجموعه نخستين بار به سال 1360، بیش از يك ربع قرن پيش منتشر شده و علیرغم نايابي چاپ نخست، با اصرارها و مراجعات مكرر به استاد، به چاپ دوم رسيده است. در اين كتاب مثنوي هاي اول و مثنوي دوم، غزلهاي پراكنده از دنياي غزلهاي علي معلم بدون هيچ ترتيبي گرد آمدهاند. مثنويهاي معروف مانند: باور كنيم سكه به نام محمد است با اين مطلع : باور كنيم رجعت سرخ ستاره را ميعاد دستبرد شگفتي دوباره را باور كنيم رويش سبز جوانه را ابهام مرد خيز غبار كرانه را و يا مثنوي كه به شهيد دكتر علي شريعتي تقديم شده است. با مطلع: گزين شدند و سواره گزيده را كشتند سيه بپوش برادر سپيده را كشتند و يا مثنوي "تاوان اين خون تا قيامت ماند بر ما" كه تقديم شده با سالار شهيدان امام حسين (ع) از گزيدههاي مجموعه حاضر است. در بخش غزلها، غزل هاي زيبايي مانند: بخت گران خواب با مطلع: كار دل شكسته خود پاك ساختيم تنها نه در قمار غمت پاك باختيم و يا غزل زيباي بيدماغي گلچين با مطلع: به بوي زلف توام در قفس نواخت بهار صبا ز خيل اسيران مرا شناخت بهار و يا غزلي با اين مطلع كه: دلم ز گرية بيگاه خويشتن شاد است ز سيل خانة ما هست اگر كه آباد است از غزلهاي زيباي گزيده علي معلم است. شاعر این مجموعه، به جاي مقدمۀ كتاب دربارۀ كتاب حاضر چنين مينويسد: اين قدر هست كه مرا در انتشار اين مجموعه، هرگز رغبتي نبوده است، پافشاري برخي از ارباب فتوت به تشويق و دلگرمي من، اين داغ را بر گردة ادب فارسي نهاد! «وه كه چه طعنه زنند بر من و باز هم بر من شاعران»! شايد كه به حرمت نام و ياد آن عزيزان كه بر زبان قلم رفته است. اهل معني در اين هرزه درايي ها به ديدۀ اغماض بنگرند و بر اين بيچاره ببخشايند. استاد دلیل دیگر علاقه و اشتیاق نداشتن به چاپ آثارش را اینچنین توضیح می دهد: "اجازه دهيد اينجا اعتراف كنم كه در اين دنيای هستي ، زيركي هاي زيادي وجود دارد كه همگان از آن استفاده نمي كنند ولي من با نشر تنها يك كتاب تا به امروز ، و كسب شهرت لازم در جامعه ، از اين زيركي ،كمال بهره جويي را برده ام . فكر مي كنم كه اغلب شاعران و نويسندگان به منظور اشتهار و مطرح شدن خود ، مبادرت به انتشار متواتر آثارشان مي ورزند ، و لذا ، زمانيكه من مي بينم كه با انتشار يك مجموعه آنهم در سالهاي دور به اين مرتبه رسيده ام، ديگر نيازي به انتشار آثارم نمي بينم . دوستان و علاقه مندان نوشته هايم نيز در اين سالها ، توانسته اند با مراجعه ي حضوري به من ، از آنها آگاهي يابند." یک غزل از این شاعر را ميخوانيم: دلم ز گرية بيگاه خويشتن شاد است ز سيل خانة ما هست اگر كه آباد است به دولت غمت از عالمي رها شدهايم اسير خويشتن است آن كه از تو آزاد است مرا جفاي تو خوشتر كه پند بيدردان رهين برق شود خرمني كه بر باد است يكي به نالهام از كاروان نميخيزد به سقف مقبره گويي جرس به فرياد است به صبر پهلوي خسرو دريد عشق، اين زخم گمان مدار كه تنها نصيب فرهاد است معلم! از كه ستانيم داد دل كه سبو به حكم حادثه آماج سنگ بيداد است از علل مهم مشهور بودن معلم در بين شعرا و جامعۀ ادبي امروز ايران ، بهره جويي از قالب مثنوي و احياي هنرمندانه ي آن كه سالها در بين شعرا متروك و بي استفاده مانده بود، توسط ايشان است ، علت اين انتخاب چه بوده است؟ استاد جواب می دهد: "به طور كلي زبان از ديرباز تا به امروزبه دو صورت اصلي مورد استفاده قرارگرفته است ، زبان اشاره اي و زبان عبارتي. در اشعار و آثار اديبان قديمي مانند : حافظ و بيدل به شدت زبان اشاره اي ديده مي شود و اينگونه است كه درك و دريافت آن به ميزان هوشمندي مخاطب باز مي گردد. با گذشت زمان و آغاز دوره ي تجدد و ظهور شعر نو كه تا به امروز ادامه دارد ، زبان عبارتي رايج شد كه در آن شاعر مي كوشد تا در حد فهم شنونده به پر گويي بيفتد ، كه اين امر در هيچيك از آثار گذشتگان شهير عرب ، فارس ، هند، چين و ژاپن وجود ندارد و صرفا زبان اشاره استفاده مي شده است. اكنون نيز ، زبان اشاره در دوره ي ما رنگ باخته شده است ، نيما متولد مي شود و شعر مي گويد و در همان زمان شهريار به ميدان مي آيد و با زبان اشاره اي شعر مي سرايد و هر دو ، مورد توجه مردم قرار مي گيرند ! اما با روند صنعتي شدن جامعه ، مردم رفته رفته از واژگان قديمي دور مي شوندو به طرف زبان رسانه اي و شفاهي ميل مي كنند. در اين حال ، مثنوي من متولد مي شود كه به" عبارت "بيشتر تمايل دارد تا اشارت ، آنهم به دليل فضاي كافي و لازمي است كه براي پرداختن موضوع در آن وجود دارد. در اينجا بايد اضافه كنم كه قالب مثنوي ، آميزه اي از هر دو سبك زباني است و به موسيقي خاص خود، يعني دكلمه تكيه دارد . در حاليكه تمامي غزلسرايان در دستگاه موسيقيايي رديف شعر مي سرايند.نبايد فراموش كنيم كه اصولا شعر براي موسيقي سروده مي شود." ترانه سرايي علي معلم در سالهاي اخير ، بهانه ي سوال بعدي بود كه سبب و ريشه ي اين كار را از معلم پرسش شد؟ او نيز با تاكيد اين نكته كه ترانه بودن از حقيقت شعر نمي كاهد ولي به تعداد شنوندگان آن مي افزايد ، گفت : اگر زحمتي كه شاعر براي شعر خود مي كشد براي يك ترانه بكشد در مي يابد كه ترانه همچون ، تور است در مقابل قلاب و شعر . بي ترديد ترانه پرمخاطب تر است و سريعا به تكرار مي افتد و از همه مهمتر ، ترانه ها در رسانه ها برد بيشتري دارد و بايد دانست كه در ترانه نه تنها از معناي آن كاسته نمي شود بلكه تمام زيبايي هاي شعر و ظرائف آن نيز به شدت حفظ مي گردد. در بين شعراي قديمي ، كه پيشرو ترانه سرايي بوده اند مي توان به مولوي و اميرخسرو دهلوي اشاره نمود .ديوان شمس مجموعه اي از ترانه و تصنيف است . علی معلم در مورد نقش رسانه ها می گوید: هم اكنون در ايران رسانه هاي مختلف و متعددي فعال هستند ، البته به لحاظ كيفي هنوز با معيار هاي جذاب و گيرا فاصله دارند . با اين حال اين رسانه ها ، شنودگان و بينندگان فراواني دارند و بايد حرف و سخني كه سزاوار اين مستعين باشد ، از آن پخش شود. اين وظيفه ي ماست كه با سرايش شعر و ترانه هاي مناسب و با محتوا اين كالا را براي رسانه ها توليد كنيم . براي اين توليد آگاهي از مفاهيم و تكنيك هاي امروزي بصري و موسيقيايي لازم است . مثلا كليپ ، در حقيقت ترانه اي است كه به تصوير كشيده مي شود و شاعر بايد بداند كه رفته رفته به سمتي خواهيم رفت كه زبان شعر به زبان بين المللي تصوير تبديل مي شود و كمتر عرصه ي حضور براي شعر به صورت امروزي آن ، پيدا مي شود. خوشبختانه پس از انقلاب ، ما شاهد رشد كمي زايدالوصفي در حوزه ي شعر و شاعري بوده ايم و هم اكنون در هر ناحيه و استان و شهري از كشورمان ، حداقل بيست شاعر قابل تامل وجود دارد ، در حاليكه در زمان هاي پيشين ، انجمن هاي ادبي مي بايست چهل سال وقت صرف مي كردند تا شاعري را به جامعه معرفي كنند و لي امروز ، جوانان 14 ساله ، شعرهاي قوي مي سرايند و لي از بد حادثه ، حرفي براي گفتن ندارند و در فرم و بازي هاي زباني باقي مانده اند.
__________________
اي خــروس بي مـحل آواز كن * چشم خود بربند و بالي باز كن شد زمين لبريز مسكين و يتيم * ما گرفتار كدامين هيـئـتـيم ؟! |
|
|
|
|
|
#3 |
|
تازه کار
گاه ِ نام نویسی: Dec 2007
شمارگان پیک ها: 79
Thanks: 0 Thanked 0 Times in 0 Posts نیروی تلاش و پیشینه: 10
![]() |
باور کنیم رجعت سرخ ستاره را
میعاد دستبرد شگفتی دوباره را باور کنیم رویش سبز جوانه را ابهام مردخیز غبار کرانه را باور کنیم ملک خدا را که سرمد است باور کنیم سکّه به نام محمد است از سفر فطرت، از صحف، از مصحف، از زبور راوی! بخوان به نام تجلی ، به نام نور آفت نبود و موت نبود و نفس نبود او بود و بود او، و جز او هیچ کس نبود « قال الست ربکم » ی را بلا زدند فالی زدند و قرعه تکوین ما زدند سالار « کنت کنز » در آئینه نطفه راند برقی جهید و خرمن آدم نشانه ماند ویرانه گرد خانه زنجیر او شدیم زافلاکیان خلیفۀ تقدیر او شدیم گردید چرخ و خاک فلک کو به کو نشست آدم رهید و نوح به جودی فرو نشست ایوب ها به سفرۀ کرمان کرم شدند یعقوب ها به حوصله پامال غم شدند موسی بسی ز نیل حوادث امان گرفت تا همچو نیل دامن فرعونیان گرفت بسیار بت شکست، که از سیم کرده بود تهمت به بت زدند! براهیم کرده بود! از رشک لطف ، جان ملائک ملول ماند هیهات بر زمانه که انسان جهول ماند باور کنیم رجعت سرخ ستاره را میعاد دستبرد شگفتی دوباره را باور کنیم رویش سبز جوانه را ابهام مردخیز غبار کرانه را باور کنیم ملک خدا را که سرمد است باور کنیم سکه به نام محمد است راوی! به شب، حجاب نکویی ، حجاب قبح راوی! به صبح ، صبح شکافنده ، صبح صبح! راوی! به فتح ، فتح نمایان به آسمان راوی! به تین و زیت و به افسانۀ زمان راوی! بخوان، به خواندن احمد در اعتلا بر بام آسمان، شب معنی، شب « حرا» شبها شبند و قدر، شب عاشفانه هاست عالم فسانه ، عشق، فسانه ی فسانه هاست راوی! بخوان که رستم افسانه می رسد جوهر فروش همت مردانه میرسد راوی! بخوان که افسر سیارگان مَه است راوی! بخوان که مهدی موعود در ره است باور کنیم رجعت سرخ ستاره را میعاد دستبرد شگفتی دوباره را باور کنیم ملک خدا را که سرمد است باور کنیم سکه به نام محمد است خونین به راه دادرسی ایستادهایم چون لاله، داغدار کسی ایستادهایم ای دوست! ای عزیز مجاهد! رفیق راه! مقداد روز! مالک شب! میثم پگاه! ای در صفا به همت مردانه استوار ای مرد مرد! مرد خدا! مرد روزگار مرغی چنین بلازده، جان در قفس نداد حقا که داد عشق ، تو دادی و کس نداد رفتی که بازگردی، و تا ما خبر شدیم ای پیشتاز قافله، بی همسفر شدیم گیتی به اهل عشق، به دستان ، چه می کن حالی به ما، شقاوت بستان چه می کند! با ما چه می کنند به رندی در آشیان این نابکار خانه به دوشان ، حرامیان! ای دوست! ای عزیز! رهایی مبارکت از همرهان خسته جدایی مبارکت این جا خوش است ضجۀ زنجیریان هنوز مردم کش است دشنۀ تقدیریان هنوز اینجا هنوز عرصۀ گیر و کشاش است اینجا هنوز خواب اسارت مشوّش است این جا جهان شب است، ولی بیکرانه نیست فردای روشنایی ره ، بی بهانه نیست شبها شبند و قدر، شب عاشقانه هاست عالم فسانه، عشق فسانه ی فسانه هاست باور کنیم رجعت سرخ ستاره را میعاد دستبرد شگفتی دوباره را باور کنیم ملک خدا را که سرمد است باور کنیم سکه به نام محمد است علی معلم دامغانی
__________________
اي خــروس بي مـحل آواز كن * چشم خود بربند و بالي باز كن شد زمين لبريز مسكين و يتيم * ما گرفتار كدامين هيـئـتـيم ؟! |
|
|
|
|
|
#4 |
|
تازه کار
گاه ِ نام نویسی: Dec 2007
شمارگان پیک ها: 79
Thanks: 0 Thanked 0 Times in 0 Posts نیروی تلاش و پیشینه: 10
![]() |
وقتی همه شاعر می شوند!
گفتگو با محمد علی معلم دامغانی لیلا باقری آنچه میآید حاصل گفتگویی کوتاه است با استاد علی معلم دامغانی. چهره برگزیده و ماندگار نخستین همایش چهرههای ماندگار در حوزهی شعر و ادب فارسی که حالا 56 ساله شده است؛ خیلی آرام و دوست داشتنی پاسخ سوالهایم را داد. ![]() استاد من نه شاعرم، نه ناقدم و نه کاسهی داغ تر از آش؛ ولی درست است که میگویند شعر امروز تاریخ انقضاء دارد و شاعری موفق است که برای قشر خاصی شعر بگوید نه همهی اقشار؟ بله! متاسفانه یکی از مشکلاتی که امروز زندگی انسان، شاید همین مسئله تاریخ و به روز بودن باشد. شعرها و حتی نقاشیها تاریخ دارند. امروز سروده میشوند و روز دیگر تاریخشان به پایان میرسد و باید دور انداخته شوند. شعرا مثل گذشتگان نیستند که سالهای سال کار کنند و اصراری هم نداشته باشند که در زمان خودشان مجموعه شعرهایشان جمع آوری شود. در گذشته شعرها نه عنوان داشت و نه در پایانشان تاریخ بود. مجموعهای متنوع در موضوعات متفاوت برای اقشار مختلف. اینها توسط دوست دارانشان جمع آوری میشد و در اختیار دیگران قرار میگرفت. اما امروزه اینطور نیست. شما شاید احتیاج به کتابخانه هم نداشته باشید. کتاب را که خواندی میتوانی برای همهی عمر فارغ از آن باشی، در واقع کتاب متعلق به همان روزهایی است که خواندی.این اوضاع تقصیر کیست؟ مردم دلهایشان به هم نزدیک نیست یا شعرا؟ اگر تقصیر مردم است پس چرا امروز اشعار حافظ بعد از قرنها هنوز هم برایشان تازه است؟ شعرا از مردماند و مردماند که هنرمندان را پرورش میدهند. این مسئله به هر دو بر میگردد؛ اما مشکل چیز دیگری است، مشکل این مدنیت تثبیت شده است که هر چه بر سکنی و ثبوتاش اضافه میشود، این سیر داخلاش سرعت میگیرد. در گذشتهی دور، شهرها چندان شهر نبودند، روستاها هم چندان روستا نبودند، انسان پیوسته در حال ییلاق و قشلاق بود. امروز انسان آنقدر تثبیت شده که ساختمانهای چند طبقه میسازد و اسبابی که برای زندگی تولید میکند، طوری است که انگار نمیخواهد بمیرد و همیشه زنده است و در زمین ساکن.کسی که اینطور بیاندیشد زندگیاش دچار ثبوت و سکون است. اما ذات انسان متحرک است. ما چه بخواهیم و چه نخواهیم از کودکی به نوجوانی، جوانی و پیری میرویم. از بیسوادی به سمت سواد، از نادانی به سمت دانایی و کمال حرکت میکنیم. همراه با ما، کهکشان حرکت میکند. کرهی زمین بر محورش حرکت میکند. شب و روز حرکت میکند. از طرفی هرچه نگاه کنیم، حرکت است. این حرکت و سکون هر دویش با هم اتفاق میافتد ولی انسان با لاابالیگری فقط به مسایل مربوط به خودش فکر میکند. اما شخصی مثل حافظ، به قلمروهایی از حقیقت وجود انسان سفر میکند که مردم با آن همزاد پنداری میکنند. حالا باید چه کنیم؟ باید به ناموس جهان فکر کرد. باید در دنیایی که فکر میکنیم حقایقی از آن برایمان قابل درک است، آگاهانه زندگی کنیم. اگر میخواهیم اتفاقی که پیشروی ماست نیافتد. اگر یک شیب درست کنیم همهی آبها بلکه مایعات عالم در آن به حرکت در میآیند، اگر آتشی بیافروزیم، هر چه در این آتش قرار گیرد؛ تبدیل به نوعی انرژی میشود و به سمت بالا حرکت میکند. اینها حقیقت جهان است و دنیا بر این حقایق حرکت میکند. انسان امروز نوعی اندیشه در جانش است که باعث یک نوع بیخیالی و شاید گاهی، احساس خداوندگاری بر عالم بر او مستولی میشود. که من انسانم و همه چیز را را به نفع خودم تغییر میدهم و جهان را به هر شکلی که بخواهم در میآورم. در کنار یک نتیجهگیری جزئی شتابزده و یک فتح آنی، هزاران مسئله ارزشمند کلی را از هم میگسلند و زنجیرهای حیات را از هم پاره میکنند و بعد مینشینند به اندیشه که چی و چرا...؟! در حالیکه موضوع از اول روشن بود. احساس خدایی کردن و فکر تصرف در همه چیز، بدون اندیشیدن به کلیت جهان. در حالی که حافظ به این اتفاقات اندیشیده بود. ابوریحان، بزرگان، پیامبرانی چون موسی و عیسی و ابراهیم علیهم السلام، به "همه چیز" اندیشیده بودند. اگر به جزء میاندیشیدند کلیت را هم در نظر میگرفتند. جزء را در کل دیدن. این بود که مشکلی پیش نمیآمد. حالا فکر کنم که مشخص شد چرا جوانان و مردم آنکه باید نیستند... بویژه شعرای جوان! با این شرایط میتوانیم به ظهور نابغهای دیگر همچون "حافظ" امید داشته باشیم؟ اینکه در جهان همیشه باید امیدوار بود جای تردیدی ندارد، اما باید توجه داشت که رسانه دارای موقعیت منحصر به فردی است، که مسئولیت زاست. کسانی که کار فرهنگی میکنند و اهل قلم هستند وظیفهی آگاه سازی و هوشیاری مردم را دارند. اگر نابغهای به دنیا نیاید از کسانی که کار فرهنگی میکنند، خواهند پرسید که چرا دوباره نابغهای به دنیا نیامد؟ چرا جهان در آستین، موجودی نداشت که تحویل دنیای فکر و اندیشه دهد؟ میتوانیم نا امید نباشیم، بخصوص اگر زحمتی کشیده شود و کسی زمینهای برای "بیداری" فراهم کند. ابزار رسانهای امروز تبدیل به اسباببازیای شده که انسان بیشتر با آن وقت میکشد. این ابزاری که میتوانست با همان لطایفی که میاندیشد و جاذبههایی که دارد، بیدار کننده باشد، تبدیل به ابزاری برای خواب کردن مردم شده است. خواب کردن و سرگرمی انسان است تا بیداری او. شاید مشکل از نبود نقد و منتقد واقعی باشد؟ روزی نقادی وجود داشت که قانونمندی وجود داشت. اعتقادات یکنواخت وجود داشت. اینکه بنا باشد هر کسی نو آور باشد، معنیاش این است که در جهان حقیقتی نیست که در مقابل این نوآوری سر فرود بیاورد. زیباییای وجود ندارد که همه بر زیبا بودنش صحه بگذارند. آنچه که من خلق کنم برای خودم زیباست، آنچه شما خلق کنید برای خودتان زیباست و آنچه دیگری خلق کند برای خودش زیباست. آیا در چنین دنیایی، نقد میتواند وجود داشته باشد؟ نقد یعنی سره و ناسره کردن آثاری که همه از یک حقیقت نشات میگیرند و میخواهند یک چیز را بیان کنند. نقد متعلق به روزگار ما نیست. روزگاری که همه فکر میکنند که استادی کامل و حرفهای هستند. نقادی یک قانونمندی است در خارج از وجود من، که من اول باید آن را بپذیرم. حتی در قانونهای معمولی در جهان، تعهداتی است که انسانها خودشان ابداع میکنند، بعد این ابداعات را بصورت قانون میپذیرند و در مقابلش سر فرود میآورند. اما امروز هر کسی به میل خودش در صورت و معنی شعر با عنوان نو آوری تصرف میکند. شکستن مرزها و کلیشهها و چیزهایی که انسان را اسیر کرده و نمیگذارد حرکت کند؛ شاید خوب باشد، اما این شکستنها باید به عهدهی اهل ابداع و نوآوران حقیقی باشد. کسانی که در این زمینه تحصیل کردند. در حقیقت اهل بدعت، نادانی که میخواهد مرز شکنی کند، نیست. و گرنه همین میشود و مسائلی را که الان گرفتارش هستیم، پیش میآید. همه شعر میگویند، همه از شعر خود راضیند و همه هم متفق میگویند که دنیا دیگر مثل حافظ ندارد! پس شما هم راضی هستید و هم ناراضی. ما باید اول تکلیفمان را با خودمان مشخص کنیم. متشکرم از وقتی که در اختیار ما قرار دادید. ۱۳۸۶/۰۷/۰۷
__________________
اي خــروس بي مـحل آواز كن * چشم خود بربند و بالي باز كن شد زمين لبريز مسكين و يتيم * ما گرفتار كدامين هيـئـتـيم ؟! |
|
|
|
|
|
#5 |
|
آشنا
گاه ِ نام نویسی: Dec 2006
شمارگان پیک ها: 145
Thanks: 0 Thanked 0 Times in 0 Posts نیروی تلاش و پیشینه: 15
![]() |
سپاس مخصوص برای جناب "خروس بی محل" بخاطر ایجاد چنین جستار پر ارزشی : s31 :
شعری از استاد علی معلم ، در سوگ دکتر علی شریعتی، با الهام از کتاب "حسین وارث آدم" : گزين شدند و سوار گزيده را كشتند سيه بپوش برادر، سپيده را كشتند! حراميان همه شب را به حيله كوشيدند چراغ قافله را با سحر خموشيدند شكوه جلوۀ عمر دوباره را بردند چو ابر تيره فروغ ستاره را بردند به تَركِ چشمه در آغاز شب روانه شديم دو رودخانه برادر، دو رودخانه شديم دو رودخانه روان تا كران ساحل دور يكى به بستر ظلمت، يكى به بستر نور دو رودخانه برادر، عظيم و پهناور دو رودخانه برادر، قريب يكديگر يكى به هيأت هابيليان رهرو خوش يكى به هيأت قابيليان، برادركُش يكى صبور در آتش، چنان كه ابراهيم يكى عنود، نه! نمرود! كينهور! دژخيم! يكى ضلال "يهودا" ، ظلوم گرگ آيين يكى ملوم حسودان، چنان كه "بنيامين" يكى ز نيل به يك عشوه كاروان رانده يكى به نيل به صد حيله مضطرب مانده يكى چنان كه محمد، عروج فرموده يكى چنان كه ابوجهل بوده تا بوده! يكى على، گهر آفرينش ازلى يكى معاويه، خصم خدا و خصم على يكى حسين كه ميراثدار ابراهيم يكى چنان كه، چه گويم؟ يزيد يا دژخيم پيام خطّ مرا نانوشته مىخوانى دو رودخانه برادر، چنان كه مىدانى دو رودخانه برادر، كه روشن و تارى است دو رودخانه برادر، كه تا ابد جارى است يكى به جلوۀ طاغوت رو سيه ننگين يكى به خون نجيب شريعتى رنگين گزين شدند و سوار گزيده را كشتند سيه بپوش برادر، سپيده را كشتند مگر ز قافله بوى جنون نمىشنوى؟ ز رودخانه مگر بوى خون نمىشنوى؟ سيه بپوش برادر كه از پدر مانديم "دليل" رفت و يتيمانه از سفر مانديم شب سياه چه گويم كه ماه گم كرديم سيه بپوش برادر كه راه گم كرديم سيه بپوش كه "رسم شريعتى" با ماست سيه بپوش كه "خصم شريعتى" با ماست چه سادهدل كه دل خويش با گمان داديم حرامزادۀ طاغوت را امان داديم بيا به نام شهيدان ره، به كار شويم كفن بپوش كه با يكدگر سوار شويم سال 56
__________________
آنکه مسئول ساختن است، نباید ویران کردن را بیاموزد؟! |
|
|
|
|
|
#6 |
|
جان افروز
گاه ِ نام نویسی: Jan 2007
شمارگان پیک ها: 2,483
Thanks: 0 Thanked 0 Times in 0 Posts نیروی تلاش و پیشینه: 38
![]() |
مثنوی بلند "هجرت سرخ ستاره" از استاد علی معلم دامغانی (بخش اول) [فصل آغاز] این فصل را با من بخوان، باقى فسانه است - این فصل را بسیار خواندم، عاشقانه است هفتاد باب از هفت مُصحَف برنبشتم - این فصل را خواندم، ورق را درنبشتم از شش منادى، رازِ هفت اختر شنیدم - این رمز را از پنج دفتر برگزیدم این بانگ را از پنج نوبتزن گرفتم - این عطر را از باد در برزن گرفتم این جاده را با ریگ صحرا پویه كردم - این ناله را با موج دریا مویه كردم این نغمه را با جاشوان سِند خواندم - این ورد را با جوكیان هند خواندم این حرف را در سِحرِ بودا آزمودم - این ساحرى را با یهودا آزمودم از باغ اهل وجد، چیدم این حكایت - با راویان نَجد، دیدم این روایت این چامه را چون گازُران از بَط شنیدم - وین شعر را چون ماهیان از شط شنیدم شط این نوا را در تب حیرت سروده است - وین نغمه را در بستر هجرت سروده است این فصل را با من بخوان، باقى فسانه است - این فصل را بسیار خواندم، عاشقانه است در آب و خاك و باد، در صلصال راندم - چل سال راندم در طلب، چل سال راندم مانا، كه در طوفان حریف نوح بودم - زان پیشتر در آسمان با روح بودم در كتم صحراى عدم مركب دواندم - منزل به منزل تا هبوط اشهب دواندم از پیر مكتب زحم تأدیب آزمودم - ظلمات زندان سراندیب آزمودم عمرى به سوداى غمش بیگاه كردم - وین كاروانگه را نشستنگاه كردم اى كاروانى را مسافر نام كرده - ما را پرستوى مهاجر نام كرده دانى كه مرغان مهاجر نقشبندند - در غربت ار آزاد، اگر نى، در كمندند دانى كه مردان مسافر كمشكیباند - گر در زمین، گر آسمان، هر جا غریباند دانى غریبان را دِماغ رنگ و بو نیست - در سینههاى تنگشان ذوقى جز او نیست [ فصل نوح ] دانى كه در غربت سخن ها عاشقانه است - این قصه را با من بخوان، باقى فسانه است این قصه را بر عرش اعلى روح خوانده است - بر عرشه در طوفان دریا نوح خوانده است در شهر خاموشان خروش آمد كه برخیز - بر نخبه ی انسان سروش آمد كه برخیز هان ! در تباهى چند ذوق ِ این دیارت؟ - اى نوح ! هجرت كن به نام كردگارت اى كاروانى را مسافر نام كرده - ما را پرستوى مهاجر نام كرده [فصل ابراهیم ] دانى كه در غربت سخن ها عاشقانه است - این قصه را با من بخوان، باقى فسانه است وین قصه را پیوسته با تكریم خواندند - هم این حكایت را بر ابراهیم خواندند كآواى هجرت را بلى گوى سفر شو - حالى ز حَرّان سوى كنعان رهسپر شو هم این ندا در طبع سارا كارگر شد - تا هاجر از سوداى انسش بارور شد خود این نوا در جان سارا آذر انگیخت - تا چون ذبیح از دامن هاجر درآویخت هم زین حكایت هاجر آهنگ سفر كرد - وین راز را سربسته در عالم سمر كرد اى رازدان عالم بالا! خدا را - رازى شنیدى سر به مهر و آشكارا؟ این است آن سرّى كه با عام اوفتاده است - این است آن طشتى كه از بام اوفتاده است این است جولانى كه مرسوم طرب نیست - این است عرفانى كه موقوف طلب نیست این سیر ملّاحان نحوى بر قراضه است - صرف اِفاضه است این، افاضه است این، افاضه است آنك برآمد هاجر، اسماعیل با او - بر بوقبیس استاده جبرائیل با او پا بر بلند عرصه ی مشعر نهاده - تمكین احكام ازل را سر نهاده بر اوج حیرت روح را پرواز داده - آنگه خلیلاللَّه را آواز داده كاى پیشتاز ! افتاده را واپس گذارند؟ - اى راعى ! آخر گلّه را بىكس گذارند؟ زین سو به شهر و واحه راهى هست آیا ؟ - ما را در این وادى پناهى هست آیا ؟ هاجر فراز قُلّه غمناك ایستاده - بر صخره ابراهیم چالاك ایستاده كاى عورت ! از من نیست فرمان مىگذارم - گردن به تیغ حكم پنهان مىگذارم هاجر به پرسش كاین غرامت بارى از اوست؟ - در پاسخ ابراهیم، كاى زن ! آرى از اوست از اوست آرى، ما هم از اوییم ما هم - من سر به فرمان مىنهم، اكنون شما هم چندى به لطفم پاسبانى داد بر تو - آرى مرا مالك شبانى داد بر تو حالى تو را در مرتع خود دوست دارد - چندى مرا دور از تو لابد دوست دارد گیرم تهىدستم -كه هستم- غَلّه از اوست - از او شكایت كى توانم؟ گلّه از اوست جاى تَغافُل نیست، ما پیغبرانیم - هاجر به رخصت گفت: ما فرمانبرانیم آنگه فرو شُد بتشكن با بردبارى - آن قامت بشكوه، گم شد در صحارى اى كاروانى را مسافر نام كرده! - ما را پرستوى مهاجر نام كرده [فصل لوط] این فصل را با من بخوان، باقى فسانه است - این فصل را بسیار خواندم، عاشقانه است مر لوط را بر قوم خود قیّوم كردند - او را به هجرت راهى سدّوم كردند از هفت شهرش، هفت كس فرمان نبردند ! - عمریش، بارى یك نفس فرمان نبردند در فسق، در اِفساد، در فحشا تنیدند - تا "ربّ انصرنى على القوم"ش شنیدند آنگه ملایك در رسیدند آتشینخو - بر جملگى نفرین و بر لوط آفرینگو كاى لوط ! هجرت را بساز اینك كه گاه است - تا صبحِ نزدیك اختر شب عذرخواه است چون صبحِ صادق چهره از مشرق فرو زد، - برق غرامت بیخ این ظلمت بسوزد پس لوط از آن وادى كلیمآسا برآمد - از محنت آن قوم جانفرسا برآمد [فصل یعقوب] هم قصّه ی یعقوب از این فصل بلند است - در شهر عشق از قصههاى دلپسند است اى كاش ما را رخصت زیر و بمى بود - چون نى به شرح عشقبازیمان دمى بود این نى عجب شیرین زبانى یاد دارد - تقریر اسرار نهانى یاد دارد مسكین به عیّارى چه درویش است با او - در عین مهجورى عجب خویش است با او در غصههایش قصه پنهان بسى هست - در دمدمهى او عطر دَمهاى كسى هست زآن خُم به عیّارى چشیدن مىتواند - چون ذوق مى دارد، كشیدن مىتواند خود معرفت موقوف پیمانه است گویى - وین خاكدان بیغوله میخانه است گویى تقدیر میخانه است با مطرب تنیدن - از ناى شكّر جستن و از دف شنیدن و آن ناى را دَم مىدهد مطرب كه هستم - وز شور خود بر دف زند سیلى كه مستم اى كاش ما را رخصت زیر و بمى بود - چون نى به شرح عشقبازىمان دمى بود لاكن مرا استاد نایى دف تراشید - نى را نوازش كرد و من را دل خراشید زآن زخمها رنگ فراموشى است با من - در نغمهام جاوید و خاموشى است با من سهلست در غم دم فراموشى پذیرد - در باد نسیان شعله خاموشى پذیرد حالى طراز ِ نامه مطلوب است، بشنو - افسانه ی پرواز یعقوب است، بشنو طالب به كنعان آمد و مطلوب را برد - سوداى راحیل آمد و یعقوب را برد قهر محبّان محض طنازى است گاهى - در بىسببسوزى سببسازى است گاهى مقصود ابریشم فروش از كرم، پیله ست - هجرت جوان را مىبرد، راحیل حیله است افزون دویده روز در دامان جاده - چون صخره شب را سر به دامان بر نهاده تا خود شبانگاهى نهانش در كشیدند - چون ذره از این خاكدانش بركشیدند ممهورههاى آسمان را بر گشودند - این قلعه ی ذاتالصّور را در گشودند نامحرمان را پاسبانى برنهادند - وز بام گردون نردبانى در نهادند بر آن ملایك در فرودى عاشقانه - لولىصفت گرم سرودى عاشقانه آنگه ندا كردندش از اعماق آفاق - كاینك منم، من، رب ابراهیم و اسحاق آنك تویى یعقوب، فحل برگزیده - خاص خلافت را ز كنعان بركشیده حالى به رحمت منتشر خواهم به رادى - ذرّیهات را در زمین چون ریگ وادى هر جا كه باشى با تو باشم، شادمان باش - خود من تورایم تو مرایى، كامران باش یعقوب در مستى از آن سامان برآمد - در گرمگاه واحه بر لابان درآمد راحیل را از خیمه او آرزو كرد - خود را به كیش آرزو تسلیم او كرد مر چارده سالش به مزد و رایگانى - آموختند آموزگارانش شبانى آنگه به شور نغمه ی پنهان قدم زد - یعنى كه هجرت كرد و در كنعان علم زد اى نطق مرغان مهاجر فهم كرده - اسرار ابراهیم و هاجر فهم كرده خوانده طلسمات معانى سر به سر را - دانسته راز روح و نوح و بوالبشر را احوال عالم را سراسر راز دیده - هر ذره را سیلىخور پرواز دیده در جمله هستى فهم كرده سرخوشان را - در رقص و جولان دیده كوه و كهكشان را سنجیده جذب جذبه هاى كوهكش را - پرواز نرم صخرههاى مرغوش را برخوانده سرّ شور ابسال و سلامان - در منطقالطیر غزل هاى سلیمان درسى بهغیر از دفتر فطرت نخوانده - حرفى، مگر در لوحه ی هجرت، نرانده خود چیست هجرت؟ حركت دایم در عالم - هستى است ابر بركت دایم در عالم اسرار رویش در بهاران است هجرت - فهم سلوك برگ و باران است هجرت هر ذرهاى اینجا به سودا مىخرامد - هر قطرهاى غرق تمنّا مىخرامد هر ساجدى ذوق جلال خویش دارد - هر واجدى رو در كمال خویش دارد وادى به وادى مىروند این كاروانها - تا شهر شادى مىروند این كاروانها آنان كه حیرتنامه فطرت نوشتند - این رفتن پیوسته را هجرت نوشتند لیكن به نفس خود به فتواى تقابل - مجبور و مختار است هجرت در تكامل مجبور را در نطفه ی امشاج راندت - شصت قضا چون تیر تا آماج راندت مختار را خود فهم كن از این معانى - هجرت كن از كنعان به مصر كامرانى
__________________
روشنفکر ضد دین، بنیانش بورژوازی است، نه علم ! |
|
|
|
|
|
#7 |
|
جان افروز
گاه ِ نام نویسی: Jan 2007
شمارگان پیک ها: 2,483
Thanks: 0 Thanked 0 Times in 0 Posts نیروی تلاش و پیشینه: 38
![]() |
مثنوی بلند "هجرت سرخ ستاره" از استاد علی معلم دامغانی (بخش دوم) [فصل یوسف] این فصل را با من بخوان، باقى فسانه است - این فصل را بسیار خواندم، عاشقانه استیوسف به كنعان بلا مستور بوده است - فیروزه در بازار نیشابور بوده است جـِرم عقیق اندر یمن قیمت ندارد - یعنى اویس اندر قرن قیمت ندارد آشفته بازارى كه در وى گوهرى نیست - در وى نقود پُربها را مشترى نیست یوسف گرامى گوهر ِ افزونبها بود - كنعان تهى از مردم گوهرستا بود اول به لطف، آیینه در پیشش نهادند - آنگه به انكار بداندیشش نهادند گاهى كه از قدر خودش آگاه كردند - او را به كام مردم بدخواه كردند خود مهر و ماه و یازده كوكب دمیدند - در پیشگاه حرمت و عزّش خمیدند در سجده ب محراب ابرویش فتادند - تعظیم را در پا چو گیسویش فتادند یوسف حكایت را بر اهل خویشتن برد - از عیش خسرو قصه پیش كوهكن برد راحیل و یعقوبش به حیرت ایستادند - با او برادرها به غیرت ایستادند در رشك او حیلت به حیلت در فزودند - تا بىپناه از حِصن یعقوبش ربودند در پا چو هابیلش به زارى درفكندند - در چاه كَنعانش به خوارى درفكندند قعر زمین بود، آسمان شد، چاهِ یوسف - در چاه چون عُزلت گزین شد ماهِ یوسف آنكس كه دردش داد، درمانش فرستاد - برگ تسلّى هاى پنهانش فرستاد گم كرد راهش را و دادش راهتوشه - در زرع معنى دانهاى را داد خوشه اِخوان به وادى از بد خود در اسارت - در چاه، یوسف گرم تحسین و بشارت زآنسو ز « مِدیان » كاروانى خسته از راه - رحل اقامت در فكنده تشنه بر چاه آویخته در كام چَه دلو هوى را - تا خود چه كام و آرزو باشد قضا را یوسف به رنگ آب روشن در سبو ریخت - در چاهش او جا داد و در دلوش هم او ریخت فعل و عمل خود در ید آن كهنهكار است - این انتخاب زشت و زیبا اختیار است پس آن عطشناكان به دلوش دركشیدند - از چَه به ذوق دلو ِ آبش بر كشیدند یوسف به سیر ِ عرصه ی دلخواه وادى - چون ماه نَخشَب سركشید از چاه وادى جلعادیان را حُسن یوسف بر دوانید - لختى رَمانید از وى و واپس كشانید گفتند شاید ماهى چاه است یوسف - وآویخته در ریسمان، ماه است یوسف خود ماه را پیوسته جا بر آسمان است - این فتنه، ماه آسمان در ریسمان است با رشته، ماهِ آسمان را نسبتى نیست - خود آسمان و ریسمان را نسبتى نیست در آسمان و ریسمان آن تشنهكامان - تا در رسیدند آن ظَلومان از بیابان كاینك غلام حلقه در گوش است ما را - كز غیبت او جوشش از دوش است ما را با بخت خویش از نوشخوارى مىستیزد - هر چند گـَه از نابكارى مىگریزد ما در تكاپویش به زحمت مىخروشیم - اینك گرش كس مىستاند، مىفروشیم یوسف به انكار حسودان ایستاده - مُهر سكوت از دُرج شكّر برگشاده كاینان مرا در نسبت، اخواناند، اخوان - فرزند « شكّیم »اند و كنعاناند، كنعان آنان به حاشا : كاین برادر نیست، بَرده است - بفروختندش؛ این زیانكارى كه كرده است؟ جلعادیان آن ماهوش را برگرفتند - محمل فروبستند و ره از سر گرفتند [ فصل موسی ] این فصل را با من بخوان، باقى فسانه است - این فصل را بسیار خواندم، عاشقانه است موسى چنین خواندم كه در مصر ِ محن زاد - چون غنچه در پاییز ِ خونریز چمن زاد از گلبُنش ناچیده، در آبش فكندند - بر زورق قسمت به غرقابش فكندند در صحبت موجش به دریاها سپردند - او را به كشتیبان ناپیدا سپردند در لُجّه بر نى سنبلش را تاب دادند - خوبان عجب دستهگلى بر آب دادند ! مى رفت و بر نى لطمه ی غرقاب مى خورد - از موج بازیگوش دریا تاب مىخورد مى رفت و با او جامه ی دل خَرق مىشد - مىرفت و با او آرزوها غرق مىشد بر نیل از نى رسته جایى، نیزهاى چند - در گِردَش از فرعونیان دوشیزهاى چند دیدند تابوتى سبك در دام دریا - چون كشتى بى ناخدا در كام دریا از لُجّه اش حالى به زحمت در كشیدند - چون یونسش از كام دریا بركشیدند جَستند و از رأفت فشردندش به سینه - بىنوح بر جودى فرود آمد سفینه موسى به ذوق جذبه ی پنهان كشش یافت - بر سفره ی فرعونیان از او خورش یافت آن غنچه كز بیگاهِ زادن در مِحَن شد - بالید و چون سرو سهى زیب چمن شد شاخى كه از بیگاه روییدن بلا داشت - از لطف، سر بر طارم اعلى برافراشت برق عنایت هاى پنهانى عیان شد - چشم و چراغ حلقه ی فرعونیان شد تا در دِماغش بوى هجرت حیرت انگیخت - سوداى پنهان در مزاجش غیرت انگیخت رویید در جان نژندش بیخ شادى - بیرون كشید از مصر آبادش به وادى اى بستر بىتابى اندیشه، صحرا ! - اى عرصه ی مردان عاشق پیشه، صحرا ! اى پهنه ی دریادلى در خشكسالى - اى جلوه ی اندیشه را روح مثالى اى قالب اوهام و تمثیل معانى - اى خیمهگاه لعبتان آسمانى اى نقشبند این مصیبتنامه، صحرا ! - اى جلوهگاه حیرت و هَنگامه، صحرا ! اى در تو صد داوود و یحیى، روح در اوج - اى با تو صد موسى و عیسى، نوح بر موج از هفت گنج دولت ما، كانِ اول - در هفتخوان هجرت ما، خوانِ اول اى تا ابد یعقوب و یحیى خرقه پوشت - آنك رسید از مصرِ معنى جرعه نوشت آنك رسید از گـَرد میدان شهسوارت - اى سرمه در چشم سبكتازان غبارت اى وجد ! مفتونت رسید از ره، برآشوب - اى نجد ! مجنونت رسید از ره، برآشوب این حسرتى را ذوق پنهان مى دواند - این هجرتى را سوز هجران مىدواند موساست این، از مصر ِ حسرت مى گریزد - از محنت هجران به هجرت مىگریزد او را به چشم مردمى مهمان خود كن - سیراب جام ِچشمه ی حیوان خود كن [فصل موسی و قبس] این فصل را با من بخوان، باقى فسانه است - این فصل را بسیار خواندم، عاشقانه است موسى به ارض قدسى « مِدیان » درآمد - خضر عاقبت بر چشمه ی حیوان درآمد زخم سفر را مرهمى درخورد جُسته - رنج عطش را گنج آبشخورد جُسته از تشنهكامىهاى وادى رانده خرّم - چون كاروان حاجیان بر چاه زمزم جان برده از خونریزى تیغ ملامت - بر چاه مِدیان رانده از مصر ِ غَرامت ره جسته از خوف بیابان در پناهى - بر چاهسار واحه از نخل و گیاهى زرع و نخیلى در رهش بر چاه رسته - چون بیخ ایمان از دل آگاه رسته در سایه ی او اشتران و ساروانان - و آنسوىتر دوشیزهاى چند از شبانان همچون شقایق هاى در صحرا نشسته - چون آفتاب روز ابرى، روى بسته در تنگناى عرض فرصت ایستاده - بر آسیابِ چَه به نوبت ایستاده موسى در آمد بر سر چَه تشنه آسا - وز تشنگى بر آبگیران، دشنهآسا نوشید و نوشاند آن زنان محتشم را - سیراب كرد از مردى آن خیل و حشم را و ایشان دعاى خیر آن بیگانه خواندند - گفتند تحسینى و معصومانه راندند موسى بدان بیغوله ی غمناك دل بست - ملّاح مصر ِ آرزو، بر خاك دل بست پیوست با خیل و نخیل و ساروانان - شهزاده ی فرعونیان گشت از شبانان از خَرمن "یترون" كاهن خوشه مىبرد - تیمار هجرت را از او رهتوشه مىبرد بىباغبان این كِشته را آفات و عیب است - پیر شبانِ وادى ایمن، « شعیب » است شب بود و شببو بود و شب، قول و غزل بود - موسى به آیین شبانان در جبل بود آنان كه « صهبا» را ز مینا مىشناسند، - » حوریب » را بر طور سینا مىشناسند « حوریب » بر دامان سینا جایگاهى است - نى نى، غلط شد، جایگاهى نیست، راهى است راه عروج سرخوشان تا بىنشان است - راه فرود مهوشان از كهكشان است راهى است زاو حیران، دلِ آگاه مانده - راهى است موسى اندر او گمراه مانده بر قُلّههاى آتشین، راهى است « حوریب » - دلدوز گفتم، دلنشین راهى است « حوریب » شب بود و شب، بوى صبا، بوى خدا بود - موسى به بویى با صبا در صخره ها بود گم كرده دامان از گریبان در سیاهى - ناگه پریشان ماند و حیران، در سیاهى پوشید لَختى دیده و بگشاد لختى - از نور و نیران چون توان دیدن درختى؟ موسى ز وحشت سر نهاد و دیده پوشید - وآن كوهساران ناگهانى برخروشید كاینك منم من، « اَهیَه » هستم كه هستم - پس « فاعبدونى » گفت، یعنى مىپرستم آنگه به تعلیم رسالت رُتبتش داد - یعنى پس از بیگانگی ها قربتش داد گُل كرد پنهان بیخ شادى بار دیگر - موسى به مصر آمد ز وادى بار دیگر موسى به مصر آمد، صلاى زندگى داد - اَسباط را در بندگى تابندگى داد بر طبع دیوان ازل فالى عیان زد - آتش شد و و در خَرمن فرعونیان زد درماندگان را وعده ی لطف نهان داد - آن قومِ در ره مانده را توش و توان داد تا نغمه ی هستى به غربت ساز كردند - وآن هجرت مردانه را آغاز كردند در بستر ره، نیل ِ رهجویان روان بود - موسى چو رایت، پیشتاز كاروان بود مىرفت و با او شوكت صد روح بر اوج - مىرفت و با او هیبت صد نوح بر موج مىرفت و با او تیرگی ها خَرق مىشد - مىرفت و با او ظلم و حِرمان غرق مىشد مىرفت و حكم فتنه را مطلوب مىخواست - مىرفت و از فرعونیان آشوب مىخواست مىرفت و آن قوم شَقى شمشیر بسته - خنجر به كین حنجر تقدیر بسته مىرفت و آن زورآوران از پى شتابان - تا نیل خونین برگشایند از بیابان موسى و قوم از آرزو تا نیل راندند - وآنگه به عجز ِ خاكیان بر آب ماندند بیرون ز حكم رفته، كس گردن نیارست - بر آب، جز ماهى گذركردن نیارست بر نیل، ماهىوش به ساحل پشت كرده - موسى در آمد آن عصا در مشت كرده بگشاد آن بازوى رحمانى به مستى - عالم ز سهم آن بلندى یافت پستى بر سنگ زد عِقد كیاست را كه بگشا - بر نیل زد چوب سیاست را كه بگشا بحر مشیت موج زد تقدیر بشكست - وآن سدِّ نیل از نعره ی تكبیر بشكست موسى و قوم از سرخوشى در آب راندند - فرعونیان از بیخودى بر آب ماندند لختى تماشا را به حیرت مانده بر جا - آنگه ز غیرت رانده چون موسى به دریا آن موج ها ناگه ز یكدیگر بریدند - در عرصه ی آن راه رحمانى دویدند موسى و قوم از نیل سرخوش برگذشته - وآب از سر آن نابكاران درگذشته در فَصحِ هجرت، یوم حق، یوم رهایى - آغاز شد با موسِى این كوچ خدایى [فصل خاموشی] این فصل را با من بخوان، باقى فسانه است - این فصل را بسیار خواندم، عاشقانه است هفتاد باب از هفت مُصحف بر نبشتم - این فصل را خواندم ورق را در نبشتم از هر گیاهى سرو بستان بركشیده است - و ز دفتر ما این ورق ها برگزیده است از فصل ها نیكوترین فصلى بهار است - این نوبهار ِ چار فصل روزگار است افسانه كردند آنچه را افسانه كردند - تا كعبه را هم در زمین بتخانه كردند در محضر هستى عدم را بركشیدند - ارباب تردستى صنم را بركشیدند بیخ درخت كفر را در گِل نشاندند - لات و هُبل را بر سریر دل نشاندند پاى تغافُل بر سر پیمان نهادند - اصنام را در معبد یزدان نهادند در شرك، گم شد قبلهگاه بتشكنها - چون دیر ِ كاهن از صنمها و وثنها مىرفت كز نسیان بخشكد شاخ امّید - مىرفت كز كفران، برآید بیخ توحید مىرفت كآواز خدا خاموش گردد - میراث ابراهیمیان فرموش گردد مىرفت تا در تیه، سرگردان بمانیم - مىرفت تا جاوید در حرمان بمانیم مىرفت تا لوط از اجابت مانده گردد - موسى به تیه آرزوها رانده گردد مىرفت تا یحیى به كوه و بیشه سازد - مى رفت تا عیسى خموشى پیشه سازد مىرفت تا نوح نبى فرموش گردد - مىرفت تا بانگ خدا خاموش گردد
__________________
روشنفکر ضد دین، بنیانش بورژوازی است، نه علم ! |
|
|
|
|
|
#8 |
|
جان افروز
گاه ِ نام نویسی: Jan 2007
شمارگان پیک ها: 2,483
Thanks: 0 Thanked 0 Times in 0 Posts نیروی تلاش و پیشینه: 38
![]() |
مثنوی بلند "هجرت سرخ ستاره" از استاد علی معلم دامغانی (بخش سوم)
[فصل بامداد - طلوع محمد (ص)] در گرمگاه نيستى، در سوگ توحيد - عطر محمد در ِدماغ مكه پيچيد عطر محمد عطر باغ انبيا بود - عطر محمد عطر خون، عطر خدا بود بوى خداى نوح و آدم، بوى توحيد - بوى خدا در كوچههاى مكه پيچيد آن بوى را برزن به برزن برتنيدند - وز باد برزن، عطرگيران درشنيدند با او فراهم آمدند آن باده نوشان - در غربت مسكين آن بيهودهكوشان از جام هاى نغز ِ معنى مست گشتند - در نيستى از جام هستى مست گشتند بر شد ز شور و مستى ِ آن طُرفه ساغر - از شهر بت ها، نعره ی اللَّهاكبر برخاستند از قوّتِ آن گفته از جاى - آن زورمندان ظَلومِ خفته از جاى خواندند از تكبير و وحی اش بيم ديگر - ديدند در ديدارش ابراهيم ديگر گفتند اينك از تبار پارسايان - خصم دگر، خصم هبل، خصم خدايان سهل است اگر كيشى دگر بنياد سازد - بنياد كيش كهنه را برباد سازد تا چند از او چون باده اندر خُم بجوشيم - وقت است اگر در طرد و آزارش بكوشيم بستند ميثاق آن ظلومان بار ديگر - روييد در صحراى معنى خار ديگر بر راه باليد از همه سوى و گران شد - و اوّل بلاى نازكان كاروان شد وآن نازكانديشانِ رهزن بر گذرگه - چون سنگ در معبر، چو خار فتنه در ره از كين احمد دشنه ها را زهر دادند - آنگه ندا در واحهها و شهر دادند كآنك غلامانى كه دل با او نهادند - خود دين و دفتر را بدان جادو نهادند در طبع شان جز ريمنى هرگز مبادا - از زخم ماشان ايمنى هرگز مبادا آشفت خواب ناز شمشير از غلامان - پر شد ركاب كند و زنجير از غلامان در چارميخ فتنه از فرط جراحت - پژمرده شد شاخ فراغت، مُرد راحت چون در بهاران كوه و دشت از رازيانه - پر شد فضا از بوى زخم و تازيانه پرمايه شد از زخم آن ميثاق، بيداد - رونق گرفت از تخته و شلاق، بيداد ز ابن هشام و شُبيــِه و آل اميّه - ياسر فروافتاد و در خون شد سميّه خون ريخت زآغاز محبت، عشق از ايشان - و آخر ز حرمان جمع ِ ايشان شد پريشان فرسود جان عاشقان، از غصه فرسود - تا سيّد ايشان را به ترك مكه فرمود فرمان هجرت داد و آن پاكان شنيدند - همچون پرستوهاى عاشق پَركشيدند چون آهوان بر ريگ صحرا پا نهادند - و آن آفتاب خسته را بر جا نهادند سَيّد، مضيق مكه را ميدان « لا » ديد - دادِ وَلا داد و بلا ديد و بلا ديد بس خارها كز فتنه در راهش نشاندند - بسيار خاكستر كه بر رويش فشاندند بر قامتش سنگ مصيبت آزمودند - اينگونه او را در محبّت آزمودند سيّد همان حرف نخستين دَرج مىكرد - عمرى به اميد عنايت خرج مىكرد تا در كمين كعبه روزى آن جهولان - آن هرزهلايان، نابكاران، بوالفضولان دستى بر آيين رذالت برفشاندند - با دست بوجهل آن ولى را در كشاندند آن عقل عالم را چو خود ديوانه خواندند - راندند از بيهودهگويى، آنچه راندند آنگه حجاب مردمى از رخ نهادند - دست تَعدّى بر ولىّ حق گشادند ايشان در اين هنگامه؛ كز پى خاست گردى - اسبى، سوارى، شيرگيرى، شيرمردى بانگ از جماعت خاست كاكنون حمزه آمد - شاهينِ كوه و شير هامون، حمزه آمد آن مرد، مردانه فرود آمد چو كوهى - و ز سهم او در جان نامردم شكوهى در دست كرده آن كمانِ ايزدى را - كاينك بدى بين، كاين جزا آمد بدى را پس آن كمان را بر سر بوجهل بشكست - لختى فراتر رفت و در معشوق پيوست سيد، سلام ايزدى بر جان او باد - بر پيروان و عترت و ياران او باد ديد آن ولايت تنگنايى دردناك است - آزاده مردم را بيابانِ هلاك است وامانده خود در كار اذن هجرت خويش - واماندگان را اذن هجرت داد در پيش آنگه سروش آمد كه، برخيز اى محمد - اى خوب، اى پاك، اى دلاويز، اى محمد اين فصل را با من بخوان، باقى فسانه است - اين فصل را بسيار خواندم، عاشقانه است دُردانه اى در طبع ِ هر سودائى اى هست - هر كور را در كار خود بينايى اى هست كِيل سماع ِ راست را مستى نوشتند - معيار دور باده را هستى نوشتند پيران ما در نفى طاقت مى سرودند - ناكشته را با داس طاعت مىدرودند پيران ما از چيستى حرفى نراندند - در گوش ما جز نيستى حرفى نخواندند ما را ز رشك كيش و ملّت منع كردند - پيران ما، ما را ز علّت منع كردند ز ايشان به غير از عاشقى مان ملّتى نيست - جز عاشقى مر عاشقى را علّتى نيست ما را به غير از اهل ما چون مى شناسد - آنكس كه ليلى ديده مجنون مىشناسد جويند اگر آشفته را در نجد جويند - گويند اگر ناگفته را در وجد گويند در وجد اين ناگفته را بىكاست گفتم - اى ديرباور ! هر چه گفتم، راست گفتم گفتم اگر در خرمنى گيرد اگر نه - گفتم اگر طبع تو بپذيرد اگر نه از من چه آيد مر تو را جز دلق بخشى؟ - من لقمهبخشى مىكنم نى حلق بخشى بر جاده هاى هجرتت زين پيش بردم - تا قُلّههاى حيرتت با خويش بردم اى همسفر ! صد نكته ی دلكش گرفتى - گيرم كه دست از دور بر آتش گرفتى ليكن كجا ناباروان عبرت پذيرند ؟ - تا چون سمندر خيره در آتش نميرند ! صدق و حيا مقبول طبع صافى افتد - رمز و اشارت عاقلان را كافى افتد حرف صفا البته با غَش در نگيرد - با چون تويى، دانم جز آتش درنگيرد ور نه مرا زان مايه حرفى چند باقى است - وصف شكر راندم، و ليكن قند باقى است قند است آن هجرت كه حيدروار باشد - آن باقى اندك بود و اين بسيار باشد سير حسن در وادى هجرت چه دانند؟ - آنان كه از افسانه جز حيرت نخوانند از مكه تا « تَف »، از حسينش حيرتى نيست - هركس كه خونآلودِ زخمِ هجرتى نيست وين اوليا را سربه سر تا ميرِ موعود - آيا چه داند آنكه جز افسانه نشنود ؟ حالى تو اى افسانه پرداز ِ عيانبين - چشم نهان بگشا و در اسرار جان بين ور اين ميسر نيستت، اى مرده باور ! - همچون سمندر رخت خود در آتش آور
__________________
روشنفکر ضد دین، بنیانش بورژوازی است، نه علم ! |
|
|
|
|
|
#9 |
|
جان افروز
گاه ِ نام نویسی: Jan 2007
شمارگان پیک ها: 2,483
Thanks: 0 Thanked 0 Times in 0 Posts نیروی تلاش و پیشینه: 38
![]() |
مثنوی بلند "هجرت سرخ ستاره" از استاد علی معلم دامغانی (بخش پایانی) هنگامه ی میعاد خونینى دوباره است - باور كن ! اینك رجعت سرخ ستاره است بردند گویى مژده ی عود فلق را - بر بام گردون رایتِ سرخ شفق را بوم سیاه شبسُرا را پر بریدند - شب را به تیغ ِ فجر خونین سر بریدند این فصل را با من بخوان، باقى فسانه است این فصل را بسیار خواندم، عاشقانه است شبگیر غم بود و شبیخون بلا بود - هر روز عاشورا و هر جا كربلا بود قابیلیان بر قامت شب مىتنیدند - هابیلیان بوى قیامت مىشنیدند جان از سكوت سردِ شب دلگیر مىشد - دل در ركاب آرزوها پیر مىشد امّیدها در دام حِرمان درد مىشد - بازار گرم عاشقىها سرد مىشد دیگر شده عشق از نزارى در هوس ها - خو كرده مرغان صحارى با قفس ها شبزادها را هرگز از شادى خبر نه - طفل قفس را هرگز از وادى خبر نه از جُست و جوها، رنگ خواهش برده بودند - پنداشتى خود آرزوها مرده بودند دیدم شبانِ خفته را، تبدار دیدم - بر خفته ی شب شبروى بیدار دیدم مردى صفاى صحبت آیینه دیده - از روزن شب شوكت دیرینه دیده مردى، حوادث پایمال همّت او - عالَم ثناگوى جلال همّت او مردى، به مردى دیو را در بند كرده - با سرخوشانِ آسمان پیوند كرده مردى نهان با روح همپیمان، نشسته - مردى به رنگ نوح در طوفان نشسته مردى شكوهِ شوكت عیسى شنیده - موسىصفت بر سینه ی سینا تنیده مردى ز ننگ آسوده، عزّ و نام دیده - مردى شكوه و عزّت اسلام دیده مردى، به مردى دشنه بر بیداد بسته - در خامشى « قدقامتِ » فریاد بسته مردى تذرو كشته را پرواز داده - اسلام را در خامشى آواز داده : كاى عالمى آشفته، چند آشفتن تو ؟! گیتى فسرد از فتنه، تا كى خفتن تو ؟! ابر و نباریدن ؟! چه رنگ است این چه رنگ است؟ - تیغ و نبرّیدن، چه ننگ است این چه ننگ است؟ یاد شهیدانى كه در بدر آرمیدند - نامردم آزردند و مردى آفریدند یاد عزیزانى كه بر خَندق گذشتند - سنگین بساط ناروایى درنبشتند یاد اُحُد، یاد بزرگی ها كه كردیم - آن پهلوانی ها، سِترگی ها كه كردیم شبگیرِ ما در روز خیبر یاد بادا - قهر خدا در خشم حیدر یاد بادا كو آن بلندآوازگی ها، چیرگی ها ؟! - استیزه چون شمس و قمر با تیرگی ها ؟! كو آن اباذرهاى آشوبى، خدایى ؟ - پیغمبرانِ زُهد و آزادى، رهایى ؟ عمارها كو، زیدها، مقدادها كو ؟ - آن دادگرها در شب بیدادها كو ؟ كو میثم، آن خرمافروش نخل طاها ؟ كو اشتر، آن دست على در روز هیجا ؟ اینك، كه آیا ضامن این دین و دَین است ؟ - آیا كدامین دست نصرت با حسین است؟ اى حزب روحانیت، اى حزب خدایى - تا كى خموشى، مُردگى محنتفزایى ؟! ناموس ها مردند و مردی ها فسردند - بردند دیوان خاتم و افسانه بردند مردم به كام دشمنِ خونریز ماندند - در اضطراب شام محنتخیز ماندند از بىكسى، آزادگان را مِهترى نه - زنجیرها سنگین شد و زورآورى نه وقت است اگر همّت بسوزد میغ ها را - عریان كند در دست مردان تیغ ها را وقت است اگر بر مادیان ها زین ببندیم - از سرخى خون بر زمین آذین ببندیم فیض ازل، بر گفتِ رهبر دل گمارید - خون شد به رنگ ابر و در فیضیّه بارید مردان روحانى به میدان پا نهادند - آنك جواب عشق را مردانه دادند جانانه در میدان دل پیكار كردند - طاغوت را از خوابِ خوش بیدار كردند طاغوت را این زخم جانفرسا برانگیخت - تا حكم خونین راند و نامردانه خون ریخت از سیل خون ها بر زمین تكبیر رویید - هر قطرهاى بذرى شد و شمشیر رویید گفتند از این هنگامه هامان پند بایست - آن شیر ِ شمشیرآفرین در بند بایست پس نازك اندیشانشان تدبیر كردند - شیر خدا را خسته در زنجیر كردند شورید از این هنگامه گیتى بار دیگر - اى شور عاشوراى ما تكرار دیگر آخر بهاى زندگانى چند باشد ؟ - ننگ است اگر ما زنده، او در بند باشد هیهات بر ما از كساد قیمت او - اى جانِ صد چون ما فداى همّت او او كیست، ما را گر حیات و زندگى نیست ؟ - بى او حیات و زندگى جز بندگى نیست ! بى نور آیا اخترى تابنده دیدى ؟ - یا بىحیات آیا كسى را زنده دیدى ؟ جوشید خلق از چارسوىِ ملك ایمان - خه، آفرینا، حَبَّذا وقت كریمان از ملك شیراز و رى و دشت ورامین - در ابر خونین، تیز پَر شد مرغ آمین از خاك مشهد، شهد رحمت انگبین شد - از قم، « فقم » در گوش عالم در طنین شد بر باد نسیان نبیهِ بیداد دادند - مردانِ مرد، اینسان صلاىِ داد دادند دژخیم طاغوت از حوادث سنگ خورده - زخم حقارت دیده، داغ ننگ خورده از كُند و زندان و ستم طرفى نبسته - زین بازى طفلانه پیشانى شكسته برداشت زنجیر از امام پاكبازان - قهرآوران، خصمافكنان، دشمنگدازان ------------------------------------ این فصل را با من بخوان، باقى فسانه است - این فصل را بسیار خواندم، عاشقانه است پیر خرابات خدا دیر مغان را - بگشاد سرخوش مژدگانى سرخوشان را : یاران ! سماع راست را آیین ببندید - میخانه را با شمع و گل آذین ببندید تا كى خُمار، اى خستگان ! تا كى خموشى ؟ - امشب دِماغى تَر كنید از باده نوشى جان را كمر ببندید و با جانان بخوانید - اى مطربانِ شنگِ خوشالحان ! بخوانید : كاى از اسیران كمندت خسته تر ما - از زُمره ی زنجیریانت بسته تر ما در جلوهگاه عَرض استغنا و حاجت - بگسسته تر ما از تو و پیوستهتر ما با زخمِ صید اندازِ چشم دلشكارت - از جَعد زلف سركشت، بشكستهتر ما اى با خیالت از رهایان، ما رهاتر - از هر دو عالم در كمندت رسته تر ما تا چند استغنا و هجران تو تا چند ؟ - دلبسته تر ما با تو و بگسسته تر ما یاد آر از زنجیریانِ جَعد مویت - اى از اسیران كمندت خسته تر ما هر چند مستى ها فزون شد، غصه پژمرد - آن شب غم از رَشكِ حریفان خون دل خورد آن عقلِ كامل، حلقه را رنگ جنون داد - بیگانه را اُنس حریفان جام خون داد دیدند با طوفان هستى برنیایند - با آن خُماری ها به مستى برنیایند از خشم، یكسر گشته چون تُـنَدر خروشان - گفتند: هان ! این باده دور از باده نوشان پس سوگ بنیان سوز خود را عید كردند - آن قائد فرزانه را تبعید كردند ------------------------------------------------- اى چاره فرماى جهان، اى از جهان بیش ! - اى دین خنجرخورده، اسلام ! اى بهین كیش اى زخم اعصار و قرون بر پیكر تو - پیوسته زنجیر حوادث لنگر تو آیا بشر را طُرفه پیرى زاده چون تو ؟ - آیا جهان را دستگیرى زاده چون تو ؟ آیا در عالم جز تو كیش دلپذیرى است ؟ - آیا تو را در شَفقت و رحمت نظیرى است ؟ آیا مخالف، پرتوان تر دیده از تو ؟ - آیا منافق، مهربان تر دیده از تو ؟ این مایه طَرد و تركِ تو ؟! فریاد از انسان ! - واى از ظَلومى و جَهولى، داد از انسان ! در حضرتت زین غم فِسردیم از خجالت - اى كیشِ خنجر خورده، مُردیم از خجالت زین مایه تقصیر و عنا، شرمنده ماندیم - خصمانِ ما كردند و ما شرمنده ماندیم شرمنده از قرآن و دین و دفتر ِ خود - شرمنده از حِلم و شكیب رهبر خود آیا كدامین ژاژ را بر او نخواندند ؟ - آیا كدامین زخم را بر او نراندند ؟ زآن نابكاری ها كه قم را سوخت یكسر - فیضیّهها از سوز او افروخت یكسر زآن حصرهاى بىدریغ رهبر ما - و آزردن مردان فحلِ دیگر ما از تَرك آیین و ادب در روى رهبر - وآن رهزنى ها در حریم كوى رهبر از آن همه جور و جفا و غدر و تقصیر - از محبس تنگ امام و زجر و زنجیر از رنج تبعید و جفاى ترك و رومى - وآن فتنه هاى پارسى، آن مایه شومى از بدسرى هاى عرب در مُلك بغداد - و آن جیرهخواران نجف، آن مایه بیداد شرمندهایم، اى روح قرآن ! تا قیامت - شرمندهایم از روى اسلام، از امامت شرمندهایم از كربلاهاى حسینى - مدیون الطاف حسینیم از خمینى این پیر، رهبر با اسیران در بلا بود - با ما حسین آسا به دشت كربلا بود گو این كه از وى مدتى مهجور ماندیم - لاكن به معنى كى ز مهرش دور ماندیم ؟ ما را سزاوار مروّت سرورى كرد - با ما به هرجا بود و ما را رهبرى كرد با ما نمود از رِفق و رحمت وز مدارا - رمز امامت را در عالم آشكارا وآن نایبانش حقگزارانند ما را - بر كِشتِ جانِ تشنه بارانند ما را الطاف شان تا حَشر در گفتن نیاید - در باقى آویزم كه شُكر از من نیاید غولان عزاى كفر و كین را عید كردند - اسلام را از ملك خود تبعید كردند راندند از كوى محبت آشنا را - خاموش كردند از نوا، ناى وفا را رندان، شب كاشانه را بىنور كردند - آن باده را از بادهنوشان دور كردند لبریز شد جام ضلالت بار دیگر - پژمرد ایمان و اصالت بار دیگر صدق و امانت مُرد و اِغوا شعلهور شد - سالوس در ایوانِ تقوى جلوهگر شد تزویر و حیلت، جلوه ی ایمان گرفتند - ماران سرما دیده، از نو جان گرفتند زاغان، سپاه كین به باغ دین كشیدند - از عندلیبان خوش آوا كین كشیدند در گلشن ایمان، حق كفران نشاندند - تیغ و تبر بر ریشه ی ایمان نشاندند از باغ گل، سر و صنوبر را شكستند - شاخ درختان تناور را شكستند از خون صاحب همتان، جیحون گشادند - از چشمههاى چشم مردم خون گشادند تا دین و دفتر را بشویند از حقیقت - پیرایه بستند عارفان را در طریقت جهل و جنون را دین و دانش نام كردند - از كین و غدر و حرص و خواهش دام كردند از خون و خوانِ ما به دشمن كام دادند - وین طُرفه رندى را تمدّن نام دادند ! كفر فرنگ و جهل هندو بار كردند - اسلام را از جور و جادو خوار كردند از فتنه هاشان پارسىگو رو سیَه شد - ماهیّت اسلام و ایرانى تبَه شد امّید را بیم عبوس از پا درافكند - توحید را شرك مجوس از پا درافكند معیار ما شد در جهان ویران پرستى - ایزد پرستی هاى ما، ایران پرستى ! از « كورش » و « دارا »ى مسكین باج بردند - محنت به ما ماندند و تخت و تاج بردند ! ما را به جام بیخودى مدهوش كردند - بر سفره ی ما خون ما را نوش كردند ! از نام عالمگیر ایران ننگ ماندند - از ما در عالم سایه اى بىرنگ ماندند از سنّت و خوى كهن، رسمى تهى ماند - از شعر و فرهنگ و هنر، اسمى تهى ماند ! خاموش شد عرفان و نورانیّتِ ما - فرموش شد ایمان و روحانیّت ما جز سایه اى زآن ملّت دانا نبودیم - بودیم ما در خانه، امّا ما نبودیم ! در ما فراموشید وحشت « لاتخف » را - و ز یاد ما آن حكمت آموز نجف را اسلام شد با كافران از خاطر ما - رفت آن امام مهربان از خاطر ما بى او صراط مردمى باریكتر شد - با دورى او رنج ما نزدیكتر شد طغیانِ طاغوت آتشى از كین برآورد- كفران، دَمار از دودمان دین برآورد خاك مذلّت بر سر قوم خدا ریخت - پیدا و پنهان تیغ راند و خون ما ریخت بسیار سرها در سرِ كار وفا شد - تنها بسى آماج زخم تیرها شد بسیار دست و پا و پیكر، آشنایى_ - فرموش كردند از دمِ تیغ جدایى از بى كسى ها مردى و گُردى گم آمد - تا كاردها بر استخوان مردم آمد شب هاى ظلمت زا نوید قدر دادند - در خامشی ها وعدهمان از بدر دادند ------------------------------------------------ این فصل را با من بخوان، باقى فسانه است - این فصل را بسیار خواندم، عاشقانه است باز آن قیامت قامتِ بنشسته برخاست - پشت و پناه امتِ بشكسته برخاست برخاست ، در كف تیغ طرد و ترك و حاشا - آن نوحِ موسى قامتِ یوسف تماشا احیاء دین و قَلع و قَمع كفر و كین را - آغاز كرد آن هجرت شورآفرین را رایت به قَمع فتنه، بیرون از نجف زد - بر امّت اسلام، بانگ « لاتخف » زد چون مصطفى راهى شد از جور عَنودان - آتش فكند از قهر، در جان حسودان با شور ابراهیمیان عرضِ وِلا كرد - گوئى حسین از كعبه قصد كربلا كرد از عمق جان، اسلامیان خواندند او را - از كفر، سیلىخوردگان راندند او را با آنكه میلش سوى اهل خویشتن بود - پیر پدر ،مشتاق ابناى وطن بود در غربت از پوینده خالى شد ركابش - یعنى فرود آمد به مغرب آفتابش بر كفر ایران نوبتى دیگر خروشید - اسلامِ سیلى خورده بر كافر خروشید در دل نه بیمش دیگر از گرمى، نه سردى - طاغوت را آواره كرد از پایمردى آخر به مردى چاره ی سردرگمى یافت - دادِ بزرگى داد و عزِّ مردمى یافت چشم جهان، حیران كافرسوزىاش شد - تا قابلیّت از رشادت روزىاش شد وز آن قبولى، آن امام رفته ی ما - مشتاق شد، مشتاقِ جمعِ تَفته ی ما در آسمان بر ابرها پُر شد ركابش - از مغربِ عالم برآمد آفتابش مژده است گویى در خبر آخر زمان را - خورشید از مغرب فروزد آسمان را گیتى به كام خلقِ بازیگر نمانَد - و ز توبه كس را بهرهاى دیگر نمانَد آنك ز مغرب، مَطلع شمس امامت - اینك به مشرق تیغ و میزان و غرامت این قصه، گو پایان ندارد تا به محشر - حالى « معلم » این سخن بگذار و بگذر زین مایه در درمان درد حیرت خویش - شو چارهاى كن در بسیج هجرت خویش زین بیخودىها مركب غیرت برانگیز - گامى برون نِه از خود و با وى درآمیز
__________________
روشنفکر ضد دین، بنیانش بورژوازی است، نه علم ! |
|
|
|
![]() |
| بینندگان جستار: 1 (0 کاربر و 1 میهمان) | |
| ابزارهاي جستار | |
| شیوه ی نمايش | |
|
|
تاپیک های مشابه
|
||||
| جستار | آغازگر جستار | تالارها | پاسخ ها | واپسین پیک فرستاده شده |
| رهی معیری : شاعر و ترانه سرای توانا | mina | سرایندگان و سروده ها | 8 | 10-08-31 13:58 |
| نغمه ها ، ترانه ها و خاطره ها | حميد | موسيقي | 24 | 07-05-31 14:45 |